........................................................................................

A(1/20/2002) 

دوست داشتن
آدمهاي فقير زوج ثروتمند ميخواهند. آدمهاي زشت زوج زيبا طلب ميكنند. آدمهاي ترسو؛ شجاع و آدمهاي... هركس آن چه را ندارد در يار خود جست و جو ميكند. اين يعني تقسيم نداشتن ها.
روح هاي بزرگ فقط از روحهاي بزرگ سيراب ميشوند. آب و رنگ و خط و خال، پول و علم و شهرت و ... فقط روح هاي كوچك را سيراب ميكند. آنان كه از چشمه هاي جوشان روح هاي بزرگ برخوردار اند؛ هر چه مي نوشند تشنه تر مي شوند. زيبايي، پول حتا علم(مدرك) و شهرت و هنر(به معناي رايج اش) همه بدست آوردني و از دست دادني هستند. اما ژرفاي روح اگر دست آوردني باشد مسلماًًًً از دست دادني نيست. خلاصه آن كه:
فقط آنان كه از سراب مينوشند سيراب ميشوند.
يا به قول حافظ:
شاهد آن نيست كه مويي و مياني دارد؛
بنده ي طلعت آن باش كه آني دارد!
شيوه ي حور و پري خوب و لطيف است؛ ولي
خوبي آن است و لطافت، كه فلاني دارد.

........................................................................................

A(1/21/2002) 

مردان و زنان
اين بانوي منسجم پُر بي راه نمي گويد وقتي مينويسد: ” ما زن ها اگر با خودمون صادق باشيم،ازدواج رو راه حلی برای رسيدن به آزادیای که درخانواده فاقد اون هستيم میدونيم.“ اما نكته يي كه ننوشته يا خانمي كرده و از روي اون گذشته حكايت ما مردهاست.
در جامعه يي بسته مثل جامعه ي امروز ايران زنان و مردان براي هم معماهاي كشف نشده يي هستند زنان تصور هراس انگيزي از مردان دارند و مردان نيز زنان را معماهاي پيچيده ي تصور ميكنند كه بايد ازشان فاصله گرفت. ارتباط جنسي چه در ذهن مرد و چه در ذهن زن با هزار تابو و بايد و نبايد معماوار همراه است. در كودكي اگر پسري برهنه وارد جمع شود همه در وصف شمبول مبارك اش قصيده سرايي ميكنند و او تصور ميكند اين عضو اضافي متظاهر، به او قدرتي ويژه ميدهد و اگر دختري برهنه وارد جمع شود همه كور شو دور شو راه مياندازند و مادر بي ملاحظه اش را سرزنش ميكنند و او تصور ميكند چيزي در اختيار دارد كه ميتواند با آن آبروي پدر و مادر و فاميل و اجتماع را ببرد پس اگر وابسته گي به جامعه و خانواده اش دارد همواره بايد چون نگهباني از بكارت اش پاسداري كند و اگر بخواهد از جامعه خود انتقام بگيرد در حرف يا عمل سعي مي كند پرده دري كند...
فرقي نمي كند مرد يا زن ما به دليل تربيت پر از تناقض ايرانِ اين سال ها همه با تنش و تابوهاي بسيار به جواني و ازدواج قدم گذاشته ايم مردها نمي خواهند تسلط تاريخي شان را از دست بدهند و زن ها ديگر مادران كتك خورده و بي پناه قديم نيستند. مردان بايد يادبگيرند كه زنده گي مشترك در اختيار گرفتن كلفت و معشوقه ي رايگان نيست و زنان بايد بيآموزند كه مردان سايه ي بالاي سر آن ها نيستند. ما چه مرد و چه زن اگر درك كنيم كه هر دو بيمار و صيقل نيافته به هم رسيده ايم و پُر از نِوروز و مشكل روحي رواني هستيم آن گاه با كمي گذشت و كمي درايت ميتوانيم با هم زنده گي كنيم. اگر بدانيم بدون هم قادر بزنده گي هستيم با هم ميتوانيم زنده گي سرشاري داشته باشيم اما اگر يكي يا هر دو در جبر و تابو ديگري را تحمل كند هرگز زنده گي پُروپيماني نخواهيم داشت.
ببخشيد خيلي نصحيت وار شد. من خودم را دارم نصحيت ميكنم شما به دل نگيريد.
مي گن يه روز حوا رفت پيش خدا و گفت: ”خدايا هر چي بدبختي مال زنها است؛ از درد زايمان بگير تا عادت ماهانه؛ لااقل اين عضو زيبا و شريف را كه به آدم دادي بده به ما“ خدا در جواب مي گويد: ”حواي عزيز آن عضو مال توست فقط خر حمالي اش را به آدم داديم.“

........................................................................................

A(1/30/2002) 

سخنان يك شبحِ پُر مدعا درباره ي عشق
”عشق“ تنها مفهومي است كه بشر بيش از هر حس و مفهوم ديگري درباره ي آن سخن گفته است. (اصلاً رمز مانده گاري اثرهاي انساني درباره ي عشق بودن يا از عشق برخيزيدنشان است.) اما كمتر از هر مفهوم ديگري نسبت به آن شناخت وجود دارد. در واقع ”عشق“ و ”مرگ“ دغدغه هاي جاودانه ي بشري هستند. روزي كه انسان بتواند ”عشق“ را بفهمد يا ”مرگ“ را حل كند گونه ي جديدي متولد خواهد شد كه ديگر انسان نيست موجود ديگري است. خوب يا بد زيبا يا زشت موجود ديگري است. همان قدر كه ما با آميب ها خويشآونديم با آن موجود هم خويشآونديم. تا آن هنگام ما انسان ها بايد هم جوار مرگ در آرزوي عشق زنده گي كنيم.
پس نمي توان فهميد عشق چيست. مانند برفي كه براي شناختن اش مجبوريم آن را حرارت دهيم، وقتي اين كار را مي كنيم ديگر برفي برايمان نمي ماند كه آن را بشناسيم. اما شايد بتوانيم نشان دهيم چه چيزي عشق نيست. اين مكتوبات در پي آن است.
آن چه را بتوان به زَر خريد، به زَر فروخت، با زور به دست آورد، با زور از دست داد، با فريب به دست آورد، به فريب از دست داد؛ عشق نيست.

........................................................................................

A(4/6/2002) 

زناشويي و اخلاق و ايالات متحده آمريكا
چند شب پيش شبي را در خانه‍ي دوستي سپري كردم. در ميان انبوه كتاب‍هاي نامرتبي كه در گوشه و كنار اتاق مطالعه‍اش ريخته بود كتابي از برتراند راسل توجه‍ام را جلب كند. زناشويي و اخلاق.
اين كتاب در سال 1341 توسط ح. منتظم ترجمه و با مقدمه‍ي مرحوم دكتر حسين آريانپور منتشر شده است. نمي‍دانم تازه‍گي‍ها تجديد چاپ شده است يا نه اين را بايد از كتاب‍دار پرسيد، اما كتابي كه در خانه‍ي دوست‍ام بود و اكنون در كتابخانه‍ي من است(!) چاپ دوم كتاب است كه ظاهراً در مدت كوتاهي به چاپ دوم رسيده است. خود كتاب در حدود سال‍هاي 1316 خورشيدي يا 1938 ميلادي نوشته شده است. به عبارت ديگر اين كتاب چند سال از پدر من بزرگ‍تر است. حالا اين‍ها را مي‍گوييم تا به نكته‍يي اشاره كرده باشم. در اين كتاب مسائلي طرح شده است كه ممكن است براي ستايش‍گران غرب و آمريكا عجيب باشد. بعضي از دوستان(تعداد اندكي) كه مدتي است در غرب زنده‍گي مي‍كنند، يا صداي دهلي از دور شنيده‍اند، مي‍پندارند تا بوده چنين بوده كه مردم ما در جهل و بي‍خبري به سربرند و مردم غرب حقوق و آزادي‍هاي فردي را محترم شمارند. از سوي ديگر دوستان بنيادگرا يا شبه بنيادگرا يا بنيادگراي كرواتي تصور مي‍كنند ژن مردم مشرق زمين با مغرب زمين متفاوت است و آنچه بر ما مي‍گذرد خاص و ويژه‍ي ماست جملات اين دوستان معمولاً اينگونه شروع مي‍شود كه: ”ما ايراني‍ها...“ و تصور مي‍كنند ما ايراني‍ها تافته‍ي جدا بافته هستيم. حالا با نقل قولي از اين كتاب مي‍خواهم نشان دهم كه اوضاع در شست، هفتاد سال پيش در آمريكا و اروپا تا حدود زيادي مانند اوضاع فعلي ما در ايران بوده است. راسل اين كتاب را در سال‍هايي كه در دانشگاه‍هاي آمريكا تدريس مي‍كرد نوشته است و طرفه اين كه در سال 1941 او را به دليل هواداري از آزادي جنسي به دادگاه كشاندند و علي‍رغم حمايتي كه دانش‍مندان برجسته‍يي مانند اينشتين و ديويي و رياضيدان و منطق‍دان بزرگي چون وايتهد از او به عمل آوردند دادگاه راسل را از تدريس در دانشگاه بازداشت و او مجبور شد آمريكا را ترك كند. از آنجا كه فكر مي‍كنم ممكن است اين كتاب در دسترس شما نباشد در آينده نقل قول‍هاي زياد از آن خواهم آورد در يادداشت امروز به شيوه نگارش و ترجمه‍ي آن كه نشان دهنده‍ي ترجمه در ان دهه‍ها است دست نمي‍برم. با هم بخوانيم:
در اينجا خبري از روزنامه منچستر گارديان، آوريل 1929، نقل ميكنم:
”خانم ماري وير ديونت، باتهام آنكه نشريات فاسد بوسيله پست ارسال ميداشته از طرف هيئت منصفة عالي (فدرال) بروكلين محاكمه شد، ليبرالهاي آمريكا از اين امر متأسف شدند“ خانم ديونت مؤلف رسالة مفيد و كثيرالانتشاري است كه در آن با عبارات موقر نكات ابتدائي مسائل جنسي را براي كودكان تشريح كرده است. ممكن است كه او را به 5 سال حبس يا هزار ليره جريمه، يا هر دوي آنها، محكوم نمايند.
”خانم ديونت“ كه در محافل اجتماعي كاملاً سرشناس است داراي دو پسر بالغ ميباشد كه اين رساله ابتدا براي آنان نوشته سپس در مجله طبي انتشار داده و سرانجام بنا بدرخواست مدير مجله به صورت رسالة جداگانه چاپ كرده است. رساله مورد استقبال عدة زيادي دكترها، پزشكان، و جامعه شناسان مشهور قرار گرفت و اتحاديه مسيحي جوانان هزار نسخه از آن را پخش كرد و حتي در مدارس برونكسويل، حومة ثروتمند نيويورك مورد استفاده قرار گرفت.
”دادرس عالي نيوانگلند، وارن باروز، كه بر جلسه رياست ميكرد تمام نظرياتي را كه قرائت گرديد رد كرد و پزشكان و علماي فن تربيت را كه براي اداي شهادت آمده بودند نپذيرفت و مانع شد كه مدايح نويسندگان سرشناس در بارة بانو ديونت براي هيئت منصفه خوانده شود. جريان محاكمه منحصر باين شد كه رسالة مورد بحث را با صئاي بلند در حضور هيئت منصفه كه از ميان پير مردان متأهل بروكلين كه آثار هاولوك اليس و ه. ل. منكن را نميشناختند قرائت كردند. اين جريان محاكمه را دادستان كل انتخاب كرده بود.”
بموجب سنت بايد كودكان را تا آنجا كه ممكن است در جهالت كاملي نگاه داشت. كودكان هرگز ابوين خود را برهنه نميديدند و از سنين خرد سالي كه ميگذشتند برادران و خواهران، از جنس مخالف، خود را نيز برهنه نميديدند. بآنان فرمان ميدادند كه هرگز بآلات تناسلي خود دست نزنند و از آن سخن نگويند. و تمام سؤالاتي كه آنان ميكردند مواجه با كلمه ”ساكت“ ميشد كه با نفرت ادا ميگرديد. بآنان ميگفتند كه اطفال را حاجي لكلك ميآورد يا اينكه در زير بتههاي انگورفرنگي عمل ميآيند. دير يا زود كه كودكان اين حقائق را از كودكان ديگر بصورت كما بيش تحريف شده ميآموختند مانند آنان، تحت تأثير تربيت خانوادگي، اين حقائق را ”نفرتانگيز“ ميشمردند. كودكان نتيجه ميگرفتند كه پدر و مادرشان نسبت بيكديگر رفتار زنندهاي دارند كه خودشان هم شرم دارند و كاملاً كتمان ميكنند. بعلاوه متوجه ميشدند كه مرتباً از جانب كساني فريب خوردهاند كه انتظار نصايح و آموز ش داشتهاند. و باين ترتيب طرز فكر آنها نسبت بپدر و مادر و نسبت بازدواج بطور درمان ناپذيري مسموم ميشد.
پايان نقل قول
دلام نميآيد از نوشتن بقيه كتاب صرفه نظر كنم تمام مسائلي كه در پاراگرافهاي بعدي طرح ميشود به بحثهاي قبلي كه داشتيم در بارهي طبيعت و توليد نسل برميگردد. فكر مي كنم در آينده در بحثهاي مختلف از اين كتاب شاهد بيآورم.

........................................................................................

A(4/13/2002) 

عشق، ازدواج و تاملات شبحي
مدتي است كه درباره‍ي نسبتِ ازدواج و عشق مي‍انديشم با خود گفتم اين زمزمه‍هاي دروني را در جمع دوستان عمدتاً جوان خود مطرح كنم شايد با هم به جايي برسيم.
اجازه دهيد نخست كمي ”جان شيفته“ بخوانيم:
به نظرتان آيا عادلانه نمي‍آيد كه براي‍ام اين آزادي را قايل باشيد كه هرگاه ببينم به قدر كافي هوا ندارم، پنجره را و حتا كمي در را- باز كنم، (اوه، پُر دور نخواهم رفت!) قلمرو كوچكي براي فعاليت داشته باشم، مصالح فكري، دوستي‍هاي خاص خودم داشته باشم، در يك نقطه‍ي كره‍ي خاكي، در يك دايره‍ي افق زنداني نمانم، سعي كنم افق خودم را گسترش بدهم، هواي ديگري نفس بكشم، مهاجرت كنم... (مي‍گويم: اگر لازم افتاد... هنوز نمي‍دانم. ولي بخواهم، آزادم كه نفس بكشم، آزاد... آزادم كه آزاد باشم... حتا اگر نمي‍بايست آزادي خودم را به كار برم)... ببخشيد، روژه، شما شايد اين نياز را بي معنا و بچه‍گانه بيابيد، ولي چنين نيست، مطمئن باشيد، اين عميق‍ترين چيز در وجود من است، هواي است كه بدان زنده‍ام. اگر آن را از من بگيريند، خواهم مرد... من به خاطر عشق، همه كار مي‍كنم. ولي اجبار مرا مي‍كشد، و همان انديشه‍ي اجبار مي‍تواند مرا به سركشي وادارد... نه، پيوند دو تن نبايد به زنجير كشيدن دو جانبه باشد. بايد شكفته‍گي دوگانه باشد. من مي‍خواهم كه هر كدام، به جاي آن كه بر رشد آزادانه‍ي ديگري حسد برند، با شادي بدان كمك كنند. آيا شما چنين خواهيد بود، روژه؟ آيا خواهيد توانست به اندازه‍ي كافي دوست‍ام بداريد تا مرا آزاد، آزاد از خودتان دوست بداريد؟
جان شيفته، جلد اول، آنت و سيلوي
معنا و مفهوم اين كلمات باري ست كه جنبش زنان به تنهايي به دوش كشيد تا جامعه‍ي بشري را گامي جلو برد. در آغاز جنبش فمينستي زنان مي‍گفتند: مردان بايد همان بندهايي را داشته باشند كه زنان دارند. تا قبل از آن مردان هر چه مي‍خواستند مي‍كردند اما زنان بايد عفيف و درست كار در مالكيت مردان بودند. مرد مالك زن بود، زنان كشت‍زار مردان تلقي مي‍شوند تا در آن تخم بپاشند و محصول درو كنند. مرد همه گونه حق مالكانه بر زن خود داشت و زنان هيچ در اختيار نداشتند مگر چيزي كه مكر زنانه تلقي مي‍شد و بيش‍تر اتهامي بود كه مردان براي دل‍خوشي زنان به آنان مي‍زدند. در نخستين موج جنبش زنان آنان خواستار آزادي خود نبودند بلكه خواستار به بند كشيدن مردان بودند اما در موج بعدي آنت‍ها درواقع آزادي مردان را نقد نمي‍كنند بلكه آزادي خود را خواستار اند. او مي‍خواهد آزاد باشد. عشق آزادانه‍ترين انتخاب آدمي است و متاسفانه ازدواج از اين زاويه درست نقطه‍ي مقابل عشق است اين موضوع را سعي ميكنم در بحث بين ازدواج و عشق نشان دهم. خلاصه اين كه اكنون در بين زنان جامعه ما كه يك جامعه‍ي در حال گذار از سنت به مدرنيته است سه نوع طرز تفكر وجود دارد:
اول زنان سنتي: اينان حق مالكيت مردانه بر خود را محترم مي‍شمارند و براي مرد خود هر گونه آزادي را قايل هستند و براي خود هيچ. زن براي مسافرت، معاشرت، كار... بايد از مرد خود اجازه بگيرد اما مرد همه گونه آزادي دارد حتا آزادي هم‍آغوشي (به نام صيغه يا زن دوم و چندم) تعداد اين زنان اندك است و بيش‍تر شامل نسل مادربزرگ‍ها مي‍شود. نسلي كه ديگر آزادي به كارش نمي‍آيد.
دوم زنان موج اول فمينيسم: اينان توان كنترل شوهر خود را دارند و در واقع دست به مهار دوگانه مي‍زنند مي‍گويند اسلحه‍ات را غلاف كن تا من هم غلاف كنم. از شوهران خود مي‍خواهند كه روح و جسم خود را به همسرانشان دهند تا آنان هم جسم و روح خود را به آنان دهند. اسارت دو جانبه. تو آزاد نباش و من هم قول مي‍دهم از آزادي خود استفاده نكنم.
سوم زنان مدرن آنت‍ها: اينان به شوهر خود مي‍گويند من آزادي مي‍خواهم آزادي تو و آزادي خودم را. عشق و فقط عشق به ما اعتماد و همراهي مي‍دهد. اسناد مالكانه بين ما داروي نخواهد كرد. عشق خود را به داوري سنت يا حتا خرد جمعي نخواهيم گذاشت. عشق، مقدس‍ترين خواسته‍ي فردي آدمي ست كه هر چند در جوامع مختلف و فرهنگ‍هاي گوناگون رنگ و بوي متفاوتي دارد اما در نهايت يك امر خصوصي و غير اجتماعي است.
قصد نداشتم اينقدر حرف بزنم. مي‍خواستم با هم گفت و گو كنيم. به هر حال نقل قول بسيار جالب و تكان دهنده‍يي از راسل دارم كه در يادداشت بعدي اين بحث خواهم آورد. حالا بيش‍تر دوست دارم شما نظر بدهيد آيا اين تفكيك سه گانه درست است؟ البته بعداً به تفكيك مردان خواهيم پرداخت و بعداً به تركيب اين زنان و آن مردان و از اين راه نشان خواهيم داد كه كدام ازدواج موفق است و كدام نيست. آيا با اين مسير موافق هستيد؟ اصلاً اين بحث‍ها را مفيد مي‍دانيد؟

........................................................................................

A(4/10/2002) 

عشق و ازدواج، (2) يك رهيافت روانشناسيك
در يادداشت قبلي از نظر تاريخي و تحول ديدگاه‍هاي فمينستي به ازدواج و عشق پرداختيم. براي اين كه نشان دهم بحث را مي‍توان از زواياي مختلف طرح كرد در اين يادداشت به جنبه‍هاي روانشناسيك ازدواج مي‍پردازم:
روانشناسان در يك تحليل كلي، انسان‍ها را به ”درون‍گرا“ و ”برون‍گرا“ تقسيم مي‍كنند. نياز به گفتن ندارد كه درون‍گرايي يا برون‍گرايي يك جدا سازي‍اسكولاستيكي نيست و آن را با ”صفر“ و ”يك“ نمي‍توان بيان نكرد و بايد به آن به عنوان يك طيف نگريست. ما براي ساده‍سازي بحث و نتيجه‍گيري‍هاي كلي آدم‍ها را به دو طيف درون‍گرا و برون‍‍‍‍گرا تقسيم مي‍كنيم و شما توجه داشته باشيد كه اين خصوصيات مانند هر ويژه‍گي ديگري درجه‍بندي و كم و زياد دارد.
اگر انسان‍ها به دو گروه بزرگ ”درون‍گرا“ و ”برون‍گرا“ تقسيم شوند آن‍وقت در يك ازدواج چهار حالت پيش مي‍آيد:
1- زن درون‍گرا ، مرد درون‍گرا
2- زن درون‍گرا، مرد برون‍گرا
3- زن برون‍گرا، مرد درون‍گرا
4- زن برون‍گرا، مرد برون‍گرا

ازدواج‍هاي نوع اول يك ازدواج ساكن و مرده است. زن و مرد كار به كار هم ندارند. زن بافتني‍اش را مي‍بافد و مرد به تله‍ويزيون نگاه مي‍كند يا جدول روزنامه‍ي اطلاعات را حل مي‍كند. هر دو مي‍توانند كارمند باشند يا آقا كارمند باشد و خانم خانه‍دار. اين ازدواج‍ها كمتر دچار مشكل مي‍شوند. ديكته نمي‍نويسند و غلط هم ندارند.
ازدواج‍هاي نوع دوم يك ازدواج سنتي و موفق است. مرد برون‍‍‍‍‍گرا به فعاليت‍هاي اجتماعي و كاري‍اش مي‍پردازد و زن‍درون‍گراي‍اش به خانه و كاشانه مي‍پردازد. اين ازدواج براي مرد موفقيعت‍هاي زيادي به همراه مي‍آورد هر چند چون همسرش نمي‍تواند در فعاليت‍هاي اجتماعي در كنار شوهر باشد مرد احتياج به معشوقه-سكرترهاي اجتماعي دارد تا خلا زن درون‍گرا و خانه‍نشين خود را پر كند. اگر اين مرد روشن‍فكر باشد غر مي‍زند كه زن‍ام اجتماعي نيست اما اگر از ته دل‍اش بشنويد از اين كه همسرش در كارهاي او دخالت نمي‍كند خوش‍حال هم هست. مرد خودش ديكته مي‍نويسد و خودش صحيح مي‍كند. .پس تجديدي و روفوزه‍گي در كار نيست.
ازدواج‍هاي نوع سوم. مي تواند در يك جامعه پيش‍رفته شكل‍ ديگري از ازدواج نوع اول باشد كه جاي مرد و زن در آن عوض شده است، اما عملاً اين‍گونه نيست. در واقع زن در ازدواج نوع اول يك زن فداكار و خانواده دار است اما مرد كه همان نقش زن را در ازدواج نوع اول بازي مي‍كند، زن ذليل خوانده مي‍شود. فرهنگي كه مرد با آن بزرگ شده است به غيرت او اجازه نمي‍دهد زني چنين فعال داشته باشد اگر هم اجازه دهد در چشم بقيه زن فاسد شناخته خواهد شد. چون او هم مانند مرد در ازدواج نوع اول كه زني را براي فعاليت‍هاي اجتماعي‍اش نياز داشت مردي را در فعاليت‍هاي اجتماعي در كنار خود خواهد داشت و اين ديگر كمال بي‍حيايي است! خلاصه زن ديكته مي‍نويسد اگر قرار باشد خودش صحيح كند مشكلي پيش نمي‍آيد اما اگر قرار باشد مرد براي‍اش صحيح كند آن‍وقت تجديدي و رفوزه‍گي در پي خواهد داشت.
ازدواج‍هاي نوع چهارم. اين يك ازدواج پويا اما پر چالش است. در واقع بيشتر تمركز ما در بحث‍هاي آينده روي اين ازدواج است. مرد و زن هر دو برون‍گرا هستند و فعاليت اجتماعي گسترده دارند. اين ازدواج نمي‍تواند بدون دعوا و چالش باشد مانند هر رشد ديگري با تناقض و تضاد رو به رو است هر لحظه از شكلي به شكلي در مي‍آيد و پوست مي‍تركاند. خلاصه اين كه هم مرد و هم زن ديكته مي‍نويسند و ديكته‍ي يك‍ديگر را صحيح مي‍كنند.
يادداشت‍‍‍‍‍‍هاي پيشين
عشق و ازدواج و تاملات شبحي(!)

........................................................................................

A(4/12/2002) 

فرزندانِ خارج از ازدواج
روزي دخترم كه هنوز ده سال‍اش نشده بود از من پرسيد: پدر مگر ازدواج يك كار حقوقي نيست؟ گفتم: بله. گفت: مگر تولد بچه يك كار طبيعي نيست؟ گفتم: بله، خب، منظور؟ گفت: اينا چه ارتباطي با هم دارن؟ مدتي سكوت كردم و گفتم: اگر علماي علم اخلاق و فقهاي شارع قانون به اندازه تو منطق داشتند بسياري از اين قوانين به گونه‍ي ديگري نوشته مي‍شد.
ماده‍ي 884 قانون مدني: ولدالزنا از پدر و مادر و اقوام آنان ارث نمي‍برند ليكن اگر حرمت رابطه كه طفل ثمره‍ي آن است نسبت به يكي از ابوين ثابت و نسبت به‍ديگري به واسطه‍ي اكراه يا شبهه زنا نباشد، طفل فقط از يك طرف و اقوام او ارث مي‍برد و بالعكس.
معنا و مفهوم اين قانون اين است كه اگر مردي تجاوز به عنف كند به عبارت ديگر به زور به زني تجاوز كند و آن زن حامله شود مرد متجاوز هيچ‍گونه مسئوليتي در قبال طفل ندارد و اين فرزند حاصل زنا و تجاوز نمي‍تواند شناسنامه‍يي با نام پدر داشته باشد. از اين پدر طبيعي حتا ارث نمي‍برد. طرفه(البته طرفه كه چه عرض كنم!) اين كه اگر مادر با رضايت تن به هم‍آغوشي دهد مانند پدر هيچ‍گونه مسئوليتي در قبال فرزند ندارد اما اگر به زور مورد تجاوز قرارگيرد آنوقت تمام مسئوليت‍هاي يك مادر قانوني را دارد و فرزند از او ارث مي‍برد.
ماده‍ي 7 كنوانسيون حقوق كودك: تولد كودك بلافاصله پس از به دنيا آمدن ثبت مي‍شود و از حقوقي مانند حق داشتن نام، كسب تابعيت و در صورت امكان، شناسايي والدين و قرارگرفتن تحت سرپرستي آنها برخوردار است.
شيرين عبادي در كتاب حقوق كودك جلد اول؛ نگاهي به مسائل حقوقي كودكان در ايران مي‍نويسد:
قانون مدني به پيروي از فقه اسلامي بر رابطه‍ي آزاد زن و مرد و نتايج حاصله از آن هيچ‍گونه اعتباري قائل نگرديده است؛ به عبارت ديگر كودكي كه از رابطه‍ي آزاد جنسي زن و مردي به‍وجود آيد منسوب به‍‍‍‍‍هيچ كدام نيست و از نام آنان نمي‍تواند استفاده كند و به‍عنوان فرزند حقي بر زن و مردي كه او را به دنيا آورده‍اند، يعني پدر و مادر طبيعي خود ندارد.

........................................................................................

A(4/9/2002) 

فرزند غير مشروع
از زماني كه خانوده‍ي تك همسري در جوامع بشري رواج پيدا كرد پديده‍يي به نام فرزند نامشروع هم در كنار آن به وجود آمد. برخورد با اين پديده با بالا رفتن توجه به حقوق فردي تغيير كرد به شكلي كه امروزه در جوامعي كه با منشور كنوانسيون حقوق كودك اداره مي‍شوند تا حدود زيادي از صدمه ديدن، اين كودكان كه خود هيچ نقشي در چگونه‍گي به وجود آمدن‍شان ندارند، جلوگيري شده است. برخورد منطقي با اين پديد سبب مي‍شود افرادي كه حاصل رابطه‍ي نامشروع پدر و مادرشان هستند بتوانند در جامعه مانند ساير افراد زنده‍گي و رشد كنند. افراد نامشروع زيادي در غرب هستند كه در زمينه‍هاي مختلف در عرصه‍هاي هنري و اجتماعي پيش‍رفت كرده اند افرادي مانند: ويلي برانت، (صدراعظم اسبق آلمان) پل سزان (نقاش فرانسوي)، لئوناردو داوينچي (نابغه‍ي ايتاليايي) الكساندر دوما، (رمان‍نويس فرانسوي) جك لندن، (نويسنده‍ي آمريكايي) سوفيالورن (هنرپيشه‍ي ايتاليايي) ريشارد واگنر، (آهنگساز آلماني) ويليام فاتح (پادشاه انگلستان)... اگر قوانين واپس‍گرا و عقايد خرافي و ارتجاعي درباره‍ي فرزند نامشروع در غرب به شدتي كه اكنون در كشور ما وجود دارد وجود مي‍داشت مسلماً تمام نبوغ اين افراد نابود شده بود و اكنون بشريت جاي خالي آنان را احساس مي‍كرد.(البته ويليام فاتح را نمي‍گويم!) به هر حال مشكل كشور ما فقط يك مشكل فرهنگي نيست هر چند آن مشكل هم به جاي خود باقي است هنوز واژه‍هايي مانند ”حرام‍زاده“، ”ولد زنا”، ”تخم حرام“... در افواه مردم مي‍چرخد؛ اما مشكل اساسي‍تر قوانين بسيار واپس‍گرايانه و غير منطقي‍يي است كه اين سال‍ها وضع شده است. اين يادداشت را همين‍جا خاتمه مي‍دهم و در يادداشت بعدي در اين باره قوانين مربوط به كودكانِ حاصل رابطه‍ي نامشروع در كشور ما و مواد كنوانسيون حقوق كودك مصوب 1989 مطالبي را نقل خواهم كرد. ضمناً مطالعه‍ي كتاب خانم شيرين عبادي به نام حقوق كودك را به همه‍ي شما توصيه مي‍كنم.
تلخون خانم راضي شدي، حالا بعداً يك جور ديگه راضي‍تر ميشي.

........................................................................................

A(4/15/2002) 

يادداشت يك دوست درباره بحث عشق و ازدواج(2)
نويسنده‌ي وب‌لاگ Le Silence de la mer ايميلي براي من فرستادند و به مطلب درباره‌ي يادداشت شماره‌ي (2) بحث عشق و ازدواج اشاره كردند عين ايميل ايشان را اين‌جا مي‌آورم:

درباره‌ی ِ نوشته‌ات با عنوان ِ «عشق و ازدواج (2)...» (Saturday, April 13, 2002; 12:40 AM) كه در آن بخش‌بندي ِ دوگانه‌ی ِ «درون‌گرا»ها و «برون‌گرا»ها را بيان كرده‌ای، نكته‌ئی به خاطرم رسيد.
به گمان ِ من، «درون‌گرا» نه تنها قائم به خويش نيست، بل‌كه برعكس نيازمند ِ داشتن ِ ديگري^است. يعنی برخلاف ِ آن چه درباره‌ی ِ پی‌وند ِ «زن ِ درون‌گرا - مرد ِ درون‌گرا» گفته‌ای، اين رابطه شايد ساكن و مرده به چشم آيد، اما در درون چالش‌گر است. «درون‌گرا»ها به گمان ِ من كم‌تر از «برون‌گرا»ها درگير نيستند، اگر بيش‌تر نباشند. شايد به اين خاطر كه خواست به كشيدن ِ ديگري به دنيای ِ دروني‌شده‌ی ِ خود دارند. يعني برخلاف ِ آن چه به چشم می‌آيد، «درون‌گرا» انسانی نيست كه بسته و نفوذناپذير باشد، بل‌كه در جمع و در برابر ِ جمع است كه به درون می‌خزد و سدی در برابر ِ نفوذ می‌سازد. اما در برابر ِ انسانی كه يك‌تا و با خود هم‌سان می‌پندارد (درست يا نادرست، می‌پندارد)، نه تنها درهای ِ درون را باز می‌كند، بل‌كه خواهان ِ كشيدن‌اش به دنيای ِ خويش و اشتراك و يگانه‌گي ِ او با دنيای ِ درون ِ خويش است. خطر ِ پی‌وندهای ِ «درون‌گرا-درون‌گرا» نيز، به گمان ِ من، در هم‌اين است كه دنيا‌ی ِ دروني ِ دو انسان گاه به اندازه‌ئی ناهم‌سان و دور از هم است، كه با آشنائي ِ بيش‌تر، چالش و درگيري، هر روز بيش‌تر می‌شود. هرچند هم‌آن «درون‌گرائي» (به‌ويژه در جاهائی مثل ِ ايران) به پی‌گيري ِ زنده‌گي ِ دش‌وارشان وادار می‌كند و اگر فروپاشي‌ئی در كار باشد، به چشم ِ ما ناظران ِ از بيرون، يك‌باره می‌آيد. پيروزي ِ پی‌وند ِ دو «درون‌گرا» نيز، باز به گمان ِ من، در پذيرش، درك و راه‌يابي به دنيای ِ درون ِ ديگري^است و درست‌تر بگويم، گسترش ِ دنيای ِ يك‌نفره، به دنيايي بزرگ‌تر، امن‌تر و آرام‌تر، كه هم‌چنان «دروني» بماند.

شبح تشكر مي‍كند هم از تو و هم از ساير خواننده‌گان صبور نوشته‌هاي شبحي

........................................................................................

A(4/15/2002) 

عشق و ازدواج (3) رهيافت راسلي
قول داده بودم نقل نقولي از راسل بيآورم. لطفاً بسيار با دقت و با تاكيد روي كلمات اين متن را بخوانيد زيرا اگر دريافت درستي از آن نداشته باشيد بي‍شك موجب سؤتفاهم خواهد شد و يا يك سره آن را رد مي‍كنيد و يا تاكيد انحرافي از آن خواهيد كرد. به هر حال اين از حرف راسل:
زنا(هم‌آغوشي مرد يا زن در خارج از ازدواج اينجا منضور زناي محصنه است. البته من به متن اصلي دست‌رسي ندارم و نمي‌دانم واژه‌ي به كار رفته توسط راسل همين بار حقوقي و ارزشي را كه زنا در فرهنگ ما دارد را به كار برده يا نه!) به خودي خود نبايد موجب طلاق باشد زيرا اگر ممنوعيت شديد يا وسواس زيادي اخلاقي در ميان نباشد دشوار است كه اشخاص در سراسر حيات زناشوئي دچار اغواهاي تند زنا نشوند. اما معني اين امر بي‍هوده‍گي ازدواج نيست. ممكن است هميشه محبتِ عميقي ميان زن و شوهر و تمايل دوجانبي براي ادامه‍ي ازدواج باشد. حال اگر هنگام غيبت تخلفي رخ دهد نبايد بعداً مانع سعادت زوجين شود به شرط آنكه زن و شوهر صحنه‍هاي حسادت اسفانگيزي راه نيندازند.
ما مي‍توانيم در استنناج خود دورتر رفته و بگوئيم كه طرفين در باره‍ي چنين حوادثي گذاريي، كه هر آن ممكن است رخ دهد بايد اغماض كنند به شرط آنكه محبت اساسي پايدار بماند. خصوصيات روانشناسي زنا بر اثر اخلاق قراردادي كشورهاي طرفدار وحدت ازدواج دستخوش آشفته‍گي شده زيرا اينطور آموخته‍ايم كه ادامه‍‍‍‍‍ي عشق ما به همسرمان با وجود يك عشق جديد سازگار نيست. همه مي‍دانند كه اين فكر غلط است اما بر اثر حسادت حاظرند اين خطا را مرتكب شوند.
زناشوئي و اخلاق، راسل، منتظم، طلاق
اولين بار كه متن فوق را خواندم شوكه شدم پذيرش آن براي‍ام دشوار بود. حتا لامپ مي‍تواند شهادت بدهد كه در بحثي با او من نظر ديگري را ابراز كرده بودم كه با اين نظر متفاوت است. براي ايشان نوشتم چون تحمل ”خيانت همسرم را ندارم به خيانت نمي‍كنم!“ امروز تصور مي‍كنم آن تفكر يك تفكر تنزه‍طلبانه و تعادل در سطح پايين انرژي و كارائي است. من نمي‍توانم با خطا نكردن خود هر خطاي خردِ همسرم را عمده كنم.
جوهره‍ي حرف راسل اين است زن و مرد در ازدواج بايد بدانند، احساسي عميق و مانده‍گار در عمق و ته وجود مي‍تواند آنان را براي يك زنده‍گي مشترك طولاني كنار يك ديگر نگه دارد و مرد (بخصوص در اينجا مخاطب بيشتر مردان هستند. چون زنان معمولاً خطاهاي شوهر خود را مي‍بخشند و اين مردان هستند كه در مورد لغزشها و ”از در بيرون رفتن“ همسرانشان گذشت نمي‍كنند.) و زني كه با يكديگر براي تمام عمر پيمان بسته‍اند بايد بدانند كه عواطفِِ در سطح آنان (در مقابل محبت عميق ميان زن و شوهر) ممكن است دستخوش تلاطم شود. اين تلاطمات اگر آنقدر عميق نشود كه به آن جريان محبت مانده‌گار در عمق صدمه بزند نبايد ما به دليل تربيت غيرت‍مدارانه و حسودانه به دست خود رشته‍ي آن محبت مانده‍گار را پاره كنيم.
يادداشت‍هاي پيشين
عشق و ازدواج و تاملات شبحي(!)
عشق و ازدواج، (2) يك رهيافت روانشناسيك

........................................................................................

A(4/17/2002) 

عشق و ازدواج (4) پاسخ به چند ابهام
الناز عزيز در جعبه شكلات مطالبي درباره‍ي بحث‍هاي موسوم به ”عشق و ازدواج“ در وبلاگ شبح كرده‍اند كه لازم ديدم در اين مورد مسايلي را طرح كنم.
وقتي اولين يادداشت عشق و ازدواج را نوشتم و در آن از نظر تاريخي زنان را به سه گروه تقسيم كردم. سپيده برگه بيده‍ي عزيز طي ايميلي به من يادآور شد كه هيچ زني را نمي‍توان مطلقاً در يكي از اين گروه‍ها قرار داد. حالا الناز هم در صدر يادداشت خود همين را مي‍گويد و هر دو درست مي‍گويند؛ اما شبح هم حرف‍هايي دارد:
اين سخن كاملاً درست و تا اندزه‍يي بديهي است اصولاً تقسيم بندي، نوعي انتزاع است و انتزاع هرگز با هيچ تخميني واقعيت را نشان نمي‍‍‍‍‍دهد فقط به درد اين مي‍خورد كه مناسبات و رابط اجزاي يك پديده را نشان دهد بعد بايد از آن تقسيم‍بندي انتزاعي و بسيط به سطح آمد و در تحليل يك پديده مشخص آن را به كار بست. مثلاً در فيزيك دبيرستان همه‍ي ما وقتي مي‍خواهيم حركت يك جسم را روي سطح شيبدار بررسي كنيم. هزار و يك قيد واقعي را از سر راه بر ميداريم در آخر يك نقطه روي كاغذ مي‍گذاريم و از آن به عنوان شي ياد مي‍كنيم بعد يك خط اريب مي‍كشيم و به آن سطح شيبدار مي‍گوييم .و بعد نيروهاي وارد بر آن شي را به مولفه‍هاي مختلف تجزيه مي‍كنيم و سرانجام نشان مي‍دهيم كه اين شي با چه سرعتي و در چه زماني به پايين سطح شيبدار مي‍رسد. هزار و يك فرض اينجا وجود دارد: جسم صلب است، هوا وجود ندارد، شتاب جاذبه در سراسر مسير ثابت است، تاثيرات نسبيتي قابل اغماض است،... وقتي ما زنان را در تحول تاريخي خود به سه گروه تقسيم مي‍كنيم معني آن اين نيست كه يك زن ”مشخص“ حتماً در يكي از اين گروه‍ها جا مي‍گيرد. ممكن است شما صبح ”نوع سومي“ باشيد ظهر ”نوع اولي“ و شب ”نوع دوم“ در مقابل يك پديده به گونه‍يي واكنش نشان دهيد و در مقابل پديده‍ي ديگر به گونه‍ي ديگر اما علي‍اصول برايند كنش‍هاي شما در واكنش به اتفاقات و تصميم‌گيري‌هاي‌تان خصوصيت كلي شما را تعيين مي‍كند و ممكن است در يكي از اين طبقه‍بنديها جا بگيريد يا در حال گذار از يكي به ديگري باشيد. به طور كلي خود تقسيم‍بندي را نبايد جدي گرفت از آن بايد بهره برد تا به نتيجه‍ي مشخص رسيد.
الناز نوشته است:
و در نهايت اينکه واقعا تفاوت خاصي بين «عشق عميق» و «ازدواج درست» نيست. توی هر دوشون آدم‍ها با آزادی کامل تصميم مي‍گيرن از بعضی آزادي‍هاشون مثل «آزادی جنسی» يا «اينکه تمام وقتشون رو به خودشون اختصاص بدند» بگذرند و خوب اين رفتار منطقا باعث ايجاد انتظارات متقابل از همسر/معشوق ميشه .
با تحليل همين پاراگراف مي‍توانيم به نتايج مشخص بسياري دست پيدا كنيم. عشق چه عميق چه غير عميق يك رابطه‍ي عاطفي بين دو انسان است و ازدواج چه درست چه نادرست يك رابطه‍ي حقوقي بين دو فرد است. پس ماهيتاً اين دو متفاوت هستند. الناز وجه مشترك «عشق عميق» و «ازدواج درست» را در اين مي‍داند كه در هر دو آدم‍ها با ”آزادي كامل تصميم مي‍گيرند از بعضي از آزادي‍هايشان بگذرند.“ نخست آن كه هر چند ”ازدواج“ مي‍تواند يك ”تصميم“ باشد. اما ”عشق“ قطعاً يك ”تصميم“ نيست بلكه يك ”اتفاق” و يك ”حادثه“ است. دوم آن كه تصميم به ازدواج يك تصميم آزادانه نيست و با هزار و يك اما و اگر اجتماعي و عرفي و سنتي همراه است و در جوامع مختلف نسبت به مرحله‍ي تكاملي جوامع و آزادي‍هاي فردي در آن اين تصميم مقيدتر يا آزادتر است. اما نكته‍ي مهم و تعيين كننده اين نيست كه ما آزادي خود را ”آزادانه” سلب مي‍كنيم يا نه! مهم اين است كه كدام آزادي خود و كدام حق خود را از يك ديگر سلب مي‍كنيم. در تقسيم بندي سه‍گانه و تاريخي من زنان نوع اول تقريباً تمام آزادي‍هاي خود را در ازدواج سلب شده مي‍دانند و تقريباً هيچ آزادي را از همسر خود سلب نمي‍كنند، زنان نوع دوم همين جملات الناز را مي‍گويند؛ و هر چه ميزان آزادي‍هاي كه اعتقاد دارند دو نفر بايد از خود سلب كنند بيش‍تر باشد از نظر شكل به زنان نوع اول نزديك‍ترند (فقط تفاوت آنان با زنان نوع اول اين است كه اينان سلب آزادي را فقط براي خود نمي‍خواهند براي مرد خود هم مي‍خواهند.) و هر چه تعداد اين آزادي‍ها كمتر باشد به زنان نوع سوم نزديك‍تر اند. زنان نوع سوم هيچ آزادي را حتا آزداي جنسي را در ازدواج سلب شده نمي‍دانند. (در عشق كه سالبه‍ي به انتفاي موضوع است). اجازه دهيد يك مثال بزنم. در قوانين جمهوري اسلامي زنِ شوهردار براي گرفتن گذرنامه بايد اجازه‍‍‍‍‍ي محضري از شوهرش داشته باشد زيرا در فقه اسلامي زن بدون اذن شوهر نمي‍تواند به مسافرت برود خب حالا زني كه اين را قبول داشته باشد نوع اول است، اگر آن را قبول داشته باشد اما بگويد مردِ زن‍دار هم بايد براي گرفتن گذرنامه از همسرش اجازه‍ي محضري بگيرد، مي‍شود: زن نوع دوم و بلاخره اگر اعتقاد داشته باشيم مرد يا زن نبايد از يك ديگر براي مسافرت اجازه بگيرند مي‍شويم زن نوع سوم.
مثلاً الناز اگر يكي از آزادي‍هاي كه تصور مي‍كند زن و مرد آزادانه (آيا زنان وقتي در جمهوري اسلامي ازدواج مي‍كنند آزادانه حق مسافرت را از خود سلب مي‍كنند؟) از خود سلب مي‍كنند آزادي مسافرت باشد پس در اين مورد مانند زنان نوع دوم مي‍‍‍‍‍انديشد و اگر اعتقاد داشته باشد ”آزادي مسافرت“ جزو آزادي‍هايي نيست كه بايد دو طرف از هم سلب كنند آن‍وقت در اين مورد خاص مانند زنان نوع سوم مي‍انديشد.
الناز سلب ”آزادي جنسي“ و ” آزادي اختصاص زمان به خود“ را به عنوان مثالي از آزادي‍هاي كه در ازدواج دو طرف آزادانه از خود سلب مي‍كنند، آورده است. نقل قولي كه از راسل آوردم نشان مي‍دهد كه راسل به سلب آزادي جنسي حتا در ازدواج معتقد نيست. به عبارت ديگر او اعتقاد دارد هر دو طرف ممكن است در مواردي، گيرم به عنوان خطا، رابطه‍ي جنسي خارج از ازدواج داشته باشند اين نبايد موجب فسخ ازداوج شود. مورد دوم يعني سلب ” آزادي اختصاص زمان به خود“ را متوجه نمي‍شوم. آيا وقتي زماني را به معشوق خود اختصاص مي‍دهيم از آن ما نيست؟ پس اين چه عشقي است؟ زيباترين و عزيزترين لحظات عاشق، زماني است كه او به معشوق اختصاص مي‍دهد. پس ديگر چرا تصور مي‍كنيم ما بايد از آزادي اختصاص زمان به خودمان صرفه نظر كنيم؟ در ازدواج تعريف ميزان صرفه نظركردن از اوقات شخصي اهميت فراوان دارد. بعضي از همسران تصور مي‍كند همسرشان بايد تمام وقت خود را به او و ازدواج اختصاص دهند. مسلماً اگر دو زوج مزدوج عاشق هم باشند هر وقتي را كه به ديگري اختصاص مي‍دهند در واقع به خود اختصاص داده‍اند و از اين نظر چيزي را از خود دريغ و سلب نكرده‍اند اما اگر عاشق هم نباشند يا حداقل به ميزان وقتي كه براي هم مي‍گذارند عاشق هم نباشند آنوقت مجبور هستند براي دوام ازدواج زماني از وقت خود را هدر دهند و به ديگري و به ازدواج اختصاص دهند.
من با اين نظر كه ازدواج حقي را از دو طرف سلب مي‍كند موافق هستم اما آن حق چيزي نيست كه الناز مي‍گويد. چيز ديگري است كه من قصد ندارم در اين يادداشت بگويم در يادداشت ديگري مفصل به آن مي‍پردازم. درواقع پرداختن به اين موضوع جداكردن ”زنده‌‌‌گي مشترك غير رسمي با عشق“ و ”ازدواج“ است و محوري‍ترين بحث مرا تشكيل مي‍دهد.

........................................................................................

A(4/19/2002) 

عشق و ازدواج (5) ”بله“ي بزرگ و هراسناك
همه‍ي ما در زنده‍گي خودبا موقعبت‌هايي رو به رو مي‌شويم كه مي‌گوييم: ”بله“. معمولاً مي‍دانيم از ما چه مي‍خواهند و مي‍دانيم براي انجام چه كاري ”بله“ مي‍گوييم. مهم نيست اين ”بله“ براي انجام كار كوچكي باشد يا كاري بسيار بزرگ. وقتي سهامداران شركتي به بزرگي ماكروسافت اساسنامه‍ي اين شركت را امضا مي‍كنند مي‍داند كه چه مسئوليت‍هايي نسبت به يكديگر دارند. اما همه‍ي ما چه در كليسا و نزد كشيش يا در پاي سفره‍ي عقد و در نزد عاقد وقتي ”بله“ مي‍گوييم نمي‍دانيم دقيقاً چه چيز را متعهد مي‍شويم. چگونه بايد در غم‍ها و شادي‍‍‍‍‍ها در كنار يكديگر زنده‍گي كنيم و فقط مرگ ما را از هم جدا كند؟ اين بزرگ‍ترين و تاثيرگذارترين تصميم آدمي در طول زندهگي‍اش است و طرفه اين كه مبهم‍ترين و نامشخص‍ترين تصميم آدمي هم هست.
شما وقتي رشته‍ي تحصيليي را انتخاب مي‍كنيد تقريباً مي‍دانيد چه مي‍كنيد، مي‍توانيد تمام جوانب كار را بررسي كنيد. اما ازدواج از اين نظر درست مانند اصل عدم قطعيت مي‍ماند؛ يعني وقتي ما مي‍خواهيم درباره‍ي آن تحقيق كنيم شرايط آزمايش را به هم مي‍زنيم. مثال ساده‍تري بزنم فرض كنيد شما مي‍خواهيد دماي يك ظرف آب را اندازه بگيريد خُب چكار مي‍كنيد؟ مثلاً دما سنج را داخل آب مي‍كنيد تا با كمك آن دماي آب را اندازه بگيريد اما دما سنج به عنوان يك شئي خارجي وقتي داخل آب مي‍شود دما را تغيير مي‍دهد و دمايي كه ما اندازه مي‍گيريم دماي آبي است كه دماسنج داخل آن است. حال به ازداوج برگرديم؛ دختر و پسري كه مي‍خواهند از ازدواج كنند هرچقدر درباره‍ي هم تحقيق كنند دارند در باره‍ي يك دختر و يك پسر تحقيق مي‍كنند اما درست وقتي آن ”بله“ تاريخي را گفتند آن وقت با يك مرد و يك زن رو به رو هستند. پس بسياري از تحقيقات و تحليل‍هاي قبلي ديگر درباره‍ي آنان صادق نيست.
به دليل نامشخص بودن تعهدات زن و مرد در ازدواج در مقابل هم هر كسي مي‍تواند آن ديگري را متهم به نقض قرار فيمابين كند. در جوامع سنتي و مردسالار تكليف مشخص است هر چه مرد تصميم گرفت همان است. اما وقتي ما دو نفر هستيم حتا دمكراسي كميت‍گرا هم به كارمان نمي‍آيد.
دوستي داشتم كه در پاريس زنده‍گي مي‍كرد سال‍ها با خانمي هم اتاق بودند. تقريباً زنده‍گي مشترك داشتند. بعد از 6 سال زنده‍گي زير يك سقف به سرشان زد ازدواج كنند و كردند. كارت دعوت بسيار زيبا و شاعرانه‍شان را حتا براي من در تهران هم فرستادند. بعد چه شد؟ بعد از دو سال زنده‍گي مشترك از هم جدا شدند به همين ساده‍‍‍‍‍گي.
سؤال اساسي اين است. چرا در يك جامعه كه داشتن رابطه‍ي جنسي بدون ازدواج منع نشده است يا يك عمل به شدت ضد اخلاقي محسوب نمي‍شود دو نفر تصميم مي‍گيرند با هم ازدواج كنند؟ با ازدواج چه چيزي را مي‍خواهند به دست بيآورند؟ و يا چه چيزي را مي‍خواهند از دست ندهند؟
به قول هملت: مسئله اين است.

........................................................................................

A(4/21/2002) 

عشق و ازدواج(6) دست و پازدن‍هاي شبحي
علم كوششي است براي آن كه گوناگونيِ آشفته‍ي تجربه‍ي حسي ما را به دستگاهي فكري كه از نظر منطقي يكنواخت است مرتبط سازد. (- فيزيك و واقعيت نوشته‍ي آلبرت آينشتاين ترجمه‍ي محمدرضا خواجه‍پور صفحه‍ي 65.)
از دوستان عزيزي كه وبلاگ مرا مي‍خوانند، ايميل‍هاي مختلفي درباره‍ي بحث عشق و ازدواج دريافت كرده‍ام كه تك تك آنان بسيار زيبا و مفيد بوده است. من نمي‍دانم اين چه زنجيره‍ي محبت پنهاني است كه هر چه مي‍گويم و هر چه مي‍نويسم تا كنون حتا يك ايميل كه بوي دشمني از آن به مشام برسد دريافت نكرده‍ام آنقدر كه مي‍گويم نكند مبهم و غير قابل فهم مي‍نويسم؟! اما از طرفي يادداشت‍هاي بسيار سنجيده‍ي دوستان نشان مي‍دهد كه خوانده‍گاني پي‍گير و نكته سنج اين يادداشت‍‍‍‍‍ها را پي‍مي‍گيرند و مرا كه نخست به دليل زمزمه‍هاي دروني اين نوشتن‍ها را شروع كردم كمي ترسانده‍اند و مسئوليت نوشتن را براي‍‍‍‍‍ام دشوار كرده‍اند حالا بايد ساعت‍ها فكر كنم يا كتابي ورق بزنم و دنبال موضوعي بگردم... به هر حال اين را گفتم تا گفته باشم مطالبي كه در اين باره مي‍نويسم كنجكاوي‍ها و دغدغه‍هاي دروني من هستند و ممكن است در آخر كار به نتيجه‍يي برسم كه در ابتدا هيچ تصور روشني نسبت به آن نداشته باشم . در واقع من نمي‍دانم شما و خود را به كجا مي‍برم با هم مي‍رويم و اميدوارم به جاهاي خوبي برسيم. همين.

........................................................................................

A(4/24/2002) 

عشق و ازدواج (7) تزهاي شبحي،
(اگر حوصله نداريد مقدمه را رها كنيد از انتها بخوانيد)
اگر فراموش كنيم كه ”ازدواج“ يك پديده ي عقلي، تاريخي، حقوقي، فرهنگي، اجتماعي، مذهبي،... و ضمناً عاطفي است و ”عشق“ يك پديده ي عاطفي و ضمناً تاريخي، فرهنگي... است. دچار اين توهم مي شويم كه يك ”ازدواج عاشقانه“ الزاماً يك ”ازدواج خوب“ و موفق است و يك ”ازدواج غير عاشقانه“ الزاماً يك ”ازدواج ناموفق“ در صورتي كه يك ”ازدواج“، بيش از هر چيزي بايد عاقلانه باشد و سپس عاشقانه. عشق از دل بر مي‍خيزد و ازدواج بايد از ”عقل“ و سپس ”دل“ برخيزد. ازدواج بدون عشق اگر به اجبار نباشد و بر تصميم و اراده استوار باشد مذموم نيست هر چند ممكن است كاسبكارانه باشد. چرا اكثر عشقهاي افسانه يي به وصال و ”ازدواج” منجر نمي‍شود؟ آيا جز اين است كه عشق هر چقدر غير هم‍كفو و غير عاقلانه باشد پر رنگتر و دراماتيك تر است؟ ”ازدواج“ بدون عقل و همساني را كسي تجويز نمي‍كند به همين دليل است كه فرهاد به شيرين و زليخا به يوسف نمي‍رسد. كسي در عشق دنبال دليل نمي‍گردد.(البته منظور اين نيست كه عشق در خلأ اتفاق مي افتد.) به قول معروف: علف بايد به دهن بزي شيرين باشد. ليلي در چشم مجنون زيباست. اما در ازدواج موضوع يك پيمان اجتماعي در بين است پس عاطفه و علقه به تنهايي نمي تواند تعيين كننده باشد.
حتماً شنيدن اين حرف ها را از هر كه انتظار داشته باشيد از اين ”شبح“ِ جان شيفته انتظار نداريد. ”ازدواج بدون عشق؟!“، ”ازدواجِ كاسبكارانه؟!“ حق با شماست من هيچ اعتقادي نه تنها به ازدواج بدون عشق ندارم بلكه به تداوم ازدواج در فقدان عشق نيز اعتقادي ندارم. يك بار ديگر جمله ي فريدريش انگلس را يادآور مي شوم:
اگر تنها ازدواج هايي كه مبتني بر عشق اند اخلاقي اند، پس تنها آنهايي نيز اخلاقي اند كه در آنها عشق ادامه مي يابد. (منشاي خانواده)
اما نكته ي محوري در اينجا اين است كه ما در يك جامعه ي مبتني بر مالكيت خصوصي و سرمايه سالار زنده گي مي‍كنيم در اين جامعه كدام كار ما اخلاقي است كه ازدواج و تداوم آن اخلاقي باشد؟ در اين جامعه هر قرارداد و تعهد اجتماعي الزاماً يك تعهد مالكانه و سرمايه سالارانه نيز هست به همين دليل ازدواج شكلي مالي، اقتصادي و حقوقي به خود مي‍گيرد كه ديگر تداوم آن فقط مشروط به تداوم عشق نيست. تا وقتي كه ”پول“ و ”مالكيت خصوصيي پولساز“ حكم فرماست. ازدواج هم مانند ساير روابط ثبتي و حقوقي يك وجه مهم مالكيتي و مالي دارد. اگر ”ما“ به عنوان يك زوج ديگر عاشق هم نيستيم چرا بايد ازدواج خود را تداوم دهيم؟ به هزار و يك دليل اقتصادي، اجتماعي، حقوقي،... درست است؟ متاسفانه در بيشتر موارد بلي. به عنوان مثال يك دختر ازدواج نكرده و باكره (حداقل شناسنامه يي) كالايي است با مقدار مشخصي تقاضا براي ازدواج و يك زن مطلقه كالاي ديگري است با مقدار مشخص ديگري تقاضا براي ازدواج پس ازدواج و جدايي تاثير يكساني بر مرد و زن نمي گذارد. اين يكي از ده‍ها مورد كوچك و بزرگي است كه مي توان شاهد آورد براي اين كه ازدواج در جامعه ي طبقاتي و مبتني بر مالكيت خصوصي و فرماسيوني كه ”سرمايه‍داري“ مي ناميم تعاريف و ويژه‍گي هاي خاص خود را دارد كه اگر فراموش كنيم به راه ناصواب مي‍رويم. تعهد عشق، فقط در عشق است و لاغير. ميتوان از معشوق گله كرد كه چرا وفا نداري، دل‍ات سنگ است،... اما نمي توان به زور و به اكراه به كسي گفت كه عاشق من باش يا بمان. اگر به كسي كه قبلاً عاشق شما بوده است بگوييد: چرا ديگر عاشق من نيستي؟ خواهد گفت: مگر آن وقت كه عاشق ات شدم مي‍دانستم چرا عاشقات شده ام كه اكنون بدانم چرا عاشق‍ات نيستم؟ همان قدر كه عاشق شدن، به طور كلي و در تحليل نهايي، نامتعين و نامشخص و غيرقابل تحليل و بررسي است تداوم آن هم چنين است. اما ”ازدواج“ براي انجام اش هزار و يك مصلحت انديشي وجود دارد و براي تداوماش چند ”هزار و يك” مصلحت انديشي.
جوهره ي تز من اين است: ما ازدواج مي كنيم به هزار و يك دليل كه اتفاقاً حتا يكي از اين هزار و يك دليل ”عشق“ نيست. (نه، شك نكنيد. شبح ممكن است ديوانه باشد اما احمق نيست!) چرا؟ زيرا ما بدون آن هزار و يك دليل مي توانيم عاشق هم باشيم و با هم ازدواج هم نكنيم! پس اگر ازدواج ميكنيم دلايل ديگري براي اين كار داريم و خدا نكند كه يكي از دلايلمان پايبندي در عشق باشد. واي فاجعه اينجاست. من تو را دوست دارم و تو مرا دوست داري مي‍ترسيم اين دوستي دير پا نباشد به آن قفل ازدواج مي‍زنيم غافل از اين كه هر بندي و قفلي قاتل دوستي و عشق است. بلافاصله بعد از رد و بدل شدن آن ”بله“ي تاريخي ما احساس امنيت در عشق مي‍كنيم. عاشق (مرد يا زن) حالا براي تداوم عشق‍اش نياز به قلبي عاشق ندارد زيرا يك ”سند“ تداوم عشقشان را تضمين كرده است. امروز با هم دعوا مي كنيم. به سر و كله‍ي هم مي‍زنيم بدون هراس از اين كه يك ديگر را از دست خواهيم داد چون يك ”سند“ و هزار و يك دليل ما را به زير يك سقف زنجير كرده است. دوباره هم‍ديگر را در آغوش مي‍گيرم و حرف هاي عاشقانه خواهيم زد، اما روز به روز از هم فاصله خواهيم گرفت. اگر وقتي هم ديگر را بي هيچ بندي دوست داشتيم تو از كتابي تعريف مي‍كردي من مي‍رفتم آن كتاب را مي‍خواندم تا از چشم تو به زيبايي‍هاي آن كتاب نگاه كنم اگر من از شعري يا شاعري سخن مي‍گفتم تو ميرفتي آن را ميكاويدي از خواندن‍اش لذت مي‍بردي تا روح ات را به روح ام نزديك كني تا با هم باشيم كه براي با هم بودنمان بايد عاشق مي‍بوديم پس با اشك و عشق و آه مي‍گفتيم:
يا رب تو مرا به عشق ليلي
هر لحظه بده زياده ميلي

چه كنكاشي در روح يك ديگر مي‍كرديم! چه عاشقانه در روح يك ديگر به جست و جوي بركه‍هاي بكر و سرزمين‍هاي نامكشوف مي‍گشتيم... موجِ پنهان‍ترين رعشه‍ي پنهان‍ترين زواياي روح ام به تلاطمات مي‍انداخت. وقتي اشكي در دلات مي‍نشست اوه... كو تا به ديده برسد به زير پلك بلغزد و بر روي گونه بچكد در همان نطفه كشف‍اش مي كردم... حالا سيل سيل مي‍گريي، وبلاگ‍ام را مي‍نويسم، گر گر آتش گرفته ام، كتاب ات را مي خواني؛ چه مي نويسم؟ نمي داني. چه مي خواني؟ نمي دانم! چرا؟ چون تصور ميكنم، تصور ميكني ما را هزار و يك دليل عاقلانه يا احمقانه به هم گره زده است پس ديگر به آن دليل عاشقانه چه حاجت است؟
(جراحي قلب جراح توسط دستان خود او سر كلاس درس. كيبرد خيس يك مقاله نويس عاشق... ساعتي بعد.)
يك جمله و تمام: اگر به هر دليلي ازدواج كرده ايد يا تا آخر عمر نامزد باقي بمانيد، يا قلب يك ديگر را در تابوت ازدواج زير خروارها بايد و نبايد مدفون نكنيد.

........................................................................................

A(4/25/2002) 

عشق و ازدواج (8) يك حاشيه ديگر
يك قصه بيش نيست غم عشق، وين عجب
كز هر دهان كه مي شنوم نامكرر است.

يك استاد فلسفه در دانمارك به نام هوفدينگ كه شاگردي مانند نيلس بور در كلاس اش فلسفه آموخته است. در آغاز كتاب درسي فلسفه اش نوشته است:
در اين دروس مي خواهم مسائل فلسفي را معرفي كنم، نه راه حل ها را، زيرا راه حل ها مي‍آيند و مي‍روند ولي مسائل سرجاي شان هستند.
من مي‍خواهم از اين نقل قول استفاده‍ي ديگري كنم. در ازدواج ما با مسائل مشترك و راه‍حل‍ها متفاوت روبه رو هستيم. به همين دليل بيش و پيش از آن كه به راه حل ها بيانديشيم بايد مسائل را بشناسيم وقتي مسائل را شناختيم آنگاه ممكن است براي زوج هاي مختلف راه‍حل‍هاي متفاوت پيدا شود. هر كس در زنده‍گي بايد دنبال راه‍حل منحصربه‍فرد خود باشد هر چند نبايد فراموش كند كه مسئله او مشترك است. ما همه انسانيم با مشخصات كلي انسان اما در عين حال، هر كدام موجود منحصربه فردي هم هستيم.
مسئله محوري اين است كه تفاوت هاي ”عشق“ و ”ازدواج” را بشناسيم. مسلماً تركيب هاي گوناگون كمي و كيفي در رابطه ي دو انسان خاص تعيين كننده ي نهايي رابطه ي آن دو خواهد بود كه شناخت آن به تحليل مشخص نياز دارد و با يك پاسخ كليشه يي نمي توان مسايل پي‍چيده ي انساني را حل كرد. اگر اين نكته را فراموش كنيم به گرداب فرمان صادر كردن هاي كليشه يي فرو مي غلطيم و يا با عمده كردن ويژه گي هاي ويژه ي خود مسايل و مشكلات مشترك را منكر مي‍شويم و خود را تافته‍يي جدا بافته مي‍دانيم. از هر سوي اين بام باريك كه سقوط كنيم، سقوط كرده ايم. جوهره ي حرف من اين است: در ”عشق و ازدواج” ما با مسئله هاي كم و بيش يكسان اما با راه حل هاي كم و بيش متفاوت رو به رو هستيم. خلاصه اين كه؛ سعي من در آن است كه آينه باشم نه تصوير. چيزي را نمي‍خواهم نشان دهم؛ مروج چشم گشودن و ديدن ام. اگر چگونه ديدن را بيآموزيم از كوازارها گرفته تا نوترينوها، شئي براي ديدن فراوان است. از حافظ شروع كرديم به مولانا ختم كنيم:
آب كم جويي تشنه گي آور به دست
تا بجوشد آب ات از بالا و پست.

........................................................................................

A(4/26/2002) 

عشق و ازدواج (9) خاموشيِ دريا
چه پُر سر و صداست اين خاموشيِ دريا! حرفهاي شنيدني و خواندني جالبي در بارهي ”عشق و ازدواج“ نوشته است كه بخوانيد. اما نكته‍يي گفته است كه جالب است اما چون و چرا دارد:
بحث در اين است كه دلواپسي‍هاي زن و شوهر براي يك ديگر اگر دلواپسي‍‍‍‍‍هاي كودكانه و از سر حس ”پاسداري“ باشد بايد آن را پاس داشت. نگاه مراقبِ او را اگر به حس پاسداري از عشقِ بينمان تعبير كنم بايد از آن نه تنها بيم‍ناك نباشم كه با آغوش باز استقبال كنم...
در كل مشكلي با اين استدلال ندارم اما مشكل اينجاست كه مراقبت‍‍‍‍‍هاي زن و شوهري مراقبت‍هاي عاشقانه نيست، مراقبت‍هاي پليسي است و اين آزاردهنده و ويران‍گر است. اگر زني يا مردي دير به خانه ميآيد و چشمِ نگران همسرش را بر در مي‍بيند بيش از آن كه نگران، نگراني همسرش شود نگران جان سالم به در بردن از استنطاق‍هاي او است. فرض كنيد همسر من شبي دير به خانه آمده است و نمي‍دانستم كجا بوده است. نميپرسم و نميگويد. معمولاً اگر او را ناراحت و مضطرب ببينم مشكلي نيست مي توانم دلسوزانه خود را نگرانِ نگراني اش بدانم و هر سوآلي كه لازم مي‍دانم بپرسم و او هم از اين سوآل و جواب‍ها ناراحت نخواهد شد زيرا در آنها موضوع رفع مشكل اوست. اما واي به روزي كه او را سرخوش و شاد بيابم و او نخواهد بگويد براي چه دير آمده و براي چه شاد است.يا بگويد و من از آن كه بي من شاد بوده است ناراحت شوم. مي‍دانيد فاجعه از اين جا شروع مي‍شود كه زوج‍ها از ناراحتي هم ناراحت نشوند بلكه از شادي هم ناراحت شوند. حالا ناراحت شدنشان هم مهم نيست، مهم اين است كه به جاي شناختِ احساس او فقط مي‍خواهم كار پليسي كنم و با كجا بودي هاي آزار دهنده، آزارش دهم و از آن بدتر كه به پاسخ‍هاي او اعتماد نكنم و دروغ‍گو هم بخوانم‍اش... خلاصه اين استنطاق‍هاي پليسي هر عشقي را به مسلخ مي‍كشاند... بايد تعادل ظريفي برقرار كرد بين ”رهايي“ و ”پاسداري“...
خلاصه اين كه، حس مالكيت در ازدواج با دوست‍داشتن تضادي حل ناشدني دارد. عاشقانه بخواهيد، پاسداري كنيد، حمايت كنيد و از شادي يك ديگر شاد باشيد و عاشقانه و عاقلانه رابطه‍ي خود را پاس بداريد نه وكيلانه و كاراگاهانه.

........................................................................................

A(4/28/2002) 

عشق و ازدواج (10) روايتِ ماركسي
تمام بورژوازي يك صدا بانگ بر مي‍آ‍ورند: اما شما كمونيست ها مي خواهيد اشتراك زنان را رواج دهيد!
بورژوا زن خود را ابزار صرف توليد مي‍داند. او مي‍شنود كه قرار است از ابزارهاي توليد به صورت همه‍گاني بهره‍ برداري شود و از آن طبعاً به اين نتيجه مي‍رسد كه زنان نيز با همين سرنوشت رو به رو خواهند شد.
او حتا گمان آن را نمي‍برد كه نكته دقيقاً آن است كه بايد وضعيتي كه زنان در آن ابزار صرف توليد هستند برچيده شود.
وانگهي، چيزي مضحك تر از اين نيست كه مي‍بينيم بورژواهاي ما در قبال اين موضوع، كه گويا كمونيست‍ها قرار است به طور رسمي و علني اشتراك زنان را عملي سازند، خشمي اخلاقي از خود نشان مي‍دهند. كمونيست‍ها نيازي ندارند اشتراك زنان را رواج دهند، اين اشتراك تقريباً از عهد كهن وجود داشته است.
بورژواهاي ما، كه به در اختيار داشتن همسران و دختران پرولترهاي خود قانع نيستند، روسپي‍هاي معمولي كه جاي خود دارد، از اغوا كردن زن‍هاي يك ديگر نيز لذت غريبي مي‍برند.
زناشويي بورژوايي در واقع همان اشتراك زنان شوهردار است. بدينسان، در بهترين حالت، يگانه اتهامي كه مي‍شد به كمونيست‍ها وارد آورد اين است كه آنها قصد دارند، به جاي اشتراك پنهان و رياكارانه ي زنان، اشتراك رسمي و آشكار زن را رواج دهند. وانگهي، به خودي خودآشكار است كه با برانداختن نظام كنوني توليد، اشتراك زنان كه از چنين نظامي ناشي مي‍شود، يعني هر دو نوع روسپيگري رسمي و غيررسمي، برچيده خواهد شد.
مانيفست كمونيست، حسن مرتضوي، قسمتي از كتاب: مانيفست، پس از 150 سال، انتشارات آگاه، 1379
نمي‍خواهم بر سخنان ماركس كه در سال 1848 ميلادي در مانيفست كمونيست انتشار يافته است چيزي اضافه كنم. اين سخنان زنده و امروزي به روشني و وضوح اوضاعي را كه سرمايه‍داران بر جهان تحميل كرده اند و زن و مرد را به عنوان كالا درآورده اند نشان مي‍دهد فقط مي‍خواستم بگويم خدا لعنت كند استالين را كه ماركس را از ما گرفته بود. فروپاشي آن دروغ بزرگ هيچ خاصيتي كه نداشته باشد موجب شد انديشه‍مندان جهان به ماركس بازگشت كنند و اين افسانه ي بهشتي يا دوزخي، اين پيامبر يا شيطان به دانشمندي منتقد نظام سرمايه‍داري ارتقا يابد.
حالا كه بحث خانواده از نظر ماركس بود خوبه يك نگاهي به چند عكس‌ از همسر و فرزندان ماركس بياندازيد!

........................................................................................

A(5/27/2002) 

عشق و ازدواج(11) گفت و گوهاي افلاتوني
نوشتن يادداشت هاي عشق و ازدواج اين فايده را داشت كه دوستان آشنا (وبلاگ‍نويس) و ناآشنا (وبلاگ‍خوان‍هاي گذري) براي ام ايميل بفرستند و در مورد مسائل مختلف‍شان گفت و گو كنند. روزي يك ايميل عجيب دريافت كردم. كسي كه خود را يك پسر 25 ساله معرفي مي‍كرد پرسيده بود: آيا براي عاشق شدن مرزي هست؟ من در پاسخ نوشتم: مسلماً سنت ها و تابوها مرزهايي در عشق پديد ميآورد و هنجارهايي را سبب مي‍شود كه شكستن برخي از آن‍ها موجب بر هم خوردن تعادل رواني شده و كار آدمي را به تيمارستان مي‍كشاند، شكست هر تابويي مجاز نيست. مثلاً مردان نمي‍توانند در فرهنگ و جوامع موجود بشري عاشق محارم خود شوند و با او هم‍بستر شوند هر چند اين عمل در فرهنگ‍هاي منسوخ گذشته تابو نبوده است.
نوشت: اين را مي‍پذيرم و قصد چون و چرا ندارم اما آيا من مي‍توانم عاشق يك زن متاهل شوم و با او در اين باره گفت و گو كنم و او رضايت دهد كه از شوهر خود طلاق بگيرد و با من ازدواج كند؟
نوشتم: تو با اين كار خود رنجي عظيم را بر آن مرد هموار مي‍كني او اگر همسر خود را دوست داشته باشد تو به كانون يك محبت عاشقانه يورش برده يي و اين كار جوان‍مردانه نيست.
او در پاسخ جان شيفته را جلوي ام گذاشت و گفت و گوي فليپ و آنت را شاهد آورد:
آنت- من آن خوشبختي را كه روي ويران‍هاي بنا شده باشد نمي‍خواهم. من رنج برده ام. نمي‍خواهم ديگري را رنج بدهم.
فليپ- در زنده گي همه چيز با درد و رنج خريده مي‍شود. هر خوشبختي در طبيعت روي ويران ها بنا شده است. دست كم، چيزي بنا كرده باشيم!

اگر كتاب را بخوانيد صفحه ي 409 در ادامه ي اين بحث آنت مغلوب منطق فليپ مي‍شود. پس من نيز بايد از راه ديگر وارد مي‍شدم.
نوشتم: قبول، راست مي‍گويي اصولاً من فرهنگ جنون ستم ديده گي را قبول ندارم. با ترحم هم نمي‍توان زيست؛ اما آيا پيمان‍ها را نبايد محترم شمرد.
نوشت: كدام پيمان؟ فرق يك دختر با زني كه ازدواج كرده است چيست؟ آيا او برده ي همسر خود است؟ به تو نمي‍آيد كه مالكيت خصوصي بر اشيا بي جان را قبول داشته باشي چگونه اين مالكيت را بر انسان ها روا مي‍داري؟
نوشتم: من مالكيت را قبول ندارم اما در كدام جامعه؟ آيا در جامعه كنوني مي‍توانم مالكيت را قبول نداشته باشم؟ مسلماً نه؛ من مجبورم به مالكيت احترام بگذارم وگر نه سطح خود را به دله دزدهاي خياباني تنزل داده ام و نمي‍توانم يك روشنفكر آرامان خواه باشم. من به ميثاق هاي موجود احترام مي‍گذارم ولي تمام توان خود را براي برانداختن همين ميثاق هاي غلط به كار مي‍بدم. اتفاقاً اين سرمايه‍داران و صاحبان قدرت هستند كه ”چون به خلوت ميروند آن كار ديگر مي‍كنند“ خود مالكيت را چون اصلي اهورائي تبليغ مي‍كنند اما هيچ ارزشي براي مالكيت ديگران قايل نيستند. به راحتي مالكيت مليون‍ها انسان را نقض مي‍كنند تا فربه تر شوند.
نوشت: زيراكانه بحث را منحرف كردي و به سوآل اصلي نپرداختي. سوآل من شفاف اين است فرق يك دختر با يك زن متاهل چيست؟ چرا يك زن متاهل حق ندارد عاشق شود و چرا نمي‍شود عاشق او شد؟
نوشتم: چون او ميثاقي را با كسي بسته است، اول بايد آن ميثاق را بشكند بعد ميثاق جديدي ببندد.
نوشت: عشق كه اين حرف‍ها سرش نمي‍شود چشم باز مي‍كني مي‍بيني تو را با خود برده است. مسلماً زني كه عاشقانه همسرش را دوست دارد يا مردي كه عاشقانه زن اش را دوست دارد عاشق كس ديگري نمي‍شود؛ اما اگر شد، ديگر شده است و كاريش نمي‍شود كرد. آيا بايد يا اصلاً مي تواند يك مرد يا زن متاهل بر قلب خويش قفل زند تا عاشق نشود و دل به كسي نبندد؟
نوشتم: هر وقت زن و شوهري ديدند عشق در بينشان كم رنگ يا ذايل شده است بايد ميثاق خود را بر هم زنند و آزاد شوند آنگاه مي‍توانند ميثاق جديد ببندند.
نوشت: خود تو در عشق و ازدواج (7) تزهاي شبحي، نوشته يي:
اگر فراموش كنيم كه ”ازدواج“ يك پديده ي عقلي، تاريخي، حقوقي، فرهنگي، اجتماعي، مذهبي،... و ضمناً عاطفي است و ”عشق“ يك پديده ي عاطفي و ضمناً تاريخي، فرهنگي... است. دچار اين توهم مي‍شويم كه يك ”ازدواج عاشقانه“ الزاماً يك ”ازدواج خوب“ و موفق است و يك ”ازدواج غير عاشقانه“ الزاماً يك ”ازدواج ناموفق“ در صورتي كه يك ”ازدواج“، بيش از هر چيزي بايد عاقلانه باشد و سپس عاشقانه.
پس زن و شوهر مي‍توانند بپذيرند كه بدون عشق زنده گي كنند.
نوشتم: اولاً اثبات شي نفي ما ادا نمي كند؛ وقتي من مي گوييم يك ازدواج پيش از آن كه عاشقانه باشد بايد عاقلانه باشد آن سوي مطلب را نقض مي‍كنم، يعني هر عشقي الزاماً به يك ازدواج موفق منجر نمي شود نه آن كه يك ازدواج بدون عشق را تجويز كنم. مگر در مورد انسان‍هايي كه اصولاً جان‍هاي عاشق ندارند و بيشتر از دروازه ي عقل به جهان نگاه مي‍كنند كه در مورد اينان عاشق شدن زوجين سالبه ي به انتفاء موضوع است. ضمناً ممكن است من در اين بحث ها دچار اعوجاج شده باشم چون به قطعيتي نرسيده ام اما علي الاصول در اين مورد همان نظر انگلس را قبول دارم كه ميگويد: اگر تنها ازدواج‍هايي كه مبتني بر عشق اند اخلاقي اند، پس تنها آنهايي نيز اخلاقي اند كه در آنها عشق ادامه مي‍يابد. (منشاي خانواده) پس اگر عشق تداوم ندارد بايد آن ميثاق را بر هم زد اگر به هر دليل كاسبكارانه اين ميثاق بهم نخورده است طرفين حق عاشق شدن را از خود سلب كرده اند.
نوشت: اگر بين زن و شوهر هر كدورت كوچكي پيش بيايد و دو روز از هم قهر كنند قرار باشد بروند طلاق بگيرد و ميثاق بشكنند كه سنگ روي سنگ بند نمي‍شود. اما ممكن است در همين روزها دل به ديگري ببندند.
نوشتم: اولاً منظور از عشق علقه يي عميق بين دو انسان است كه با كدورتي چند روزه از بين نمي‌رود؛ در ثاني در بحث عشق و ازدواج (3) رهيافت راسلي از قول راسل نوشتم كه: ”ممكن است هميشه محبتِ عميقي ميان زن و شوهر و تمايل دوجانبي براي ادامه ي ازدواج باشد. حال اگر هنگام غيبت تخلفي رخ دهد نبايد بعداً مانع سعادت زوجين شود به شرط آنكه زن و شوهر صحنه هاي حسادت اسفانگيزي راه نيندازند.“ به عبارت ديگر بله ممكن است زن يا شوهر در صحنه ي كشاكش يكي از اين كدورت‍ها با موجي از سودا اختيار از كف بدهند اما زوج انديشمند نبايد اين خطاي طرف مقابل را بر بام و برزن بكوبد و تمامي عشق و علقه ي بين خود را به يكبار غارت شده تصور كنند و از آن سوي هم زوج خطاكار نبايد بر خطاي خود پاي فشارد و بر ادامه ي آن جسارت ورزد.
نوشت: از تو كه خود را ديالكتيكي مسلك ميداني در عجبم؛ موضوع اينقدر مكانيكي و اسكولاستيكي نيست. زن و شوهري با هم ازدواج مي‍كنند و ميثاقي مي‍بندند. كار نداريم كه اين ميثاق با هزار اجبار خانواده گي، اجتماعي، اقتصادي، اخلاقي بسته مي‍شود و بسيار خوش‍بينانه است اگر آن را انتخابي آزاد و تصميمي بين دو فرد مزدوج بدانيم اما به هر حال بين دو زوج ميثاقي بسته مي‍شود كه ملات آن عشق است. (خود تو اين موضوع را در عشق و ازدواج (4) پاسخ به چند ابهام شرح و بسط داده اي، البته اگر حالا كه قافيه تنگ آمده است به بهانه ي شك معقول زير آن نزني!) حال به مرور زمان آن ملات به هر دليل كم رمق مي‍شود و از آن جز خاطره چيزي باقي نمي‍ماند. در اين فضا يكي از زوجين كه روح خسته ي خود را هر صبح و شام بر دوش مي‍كشد به روح ديگري برخورد مي‍كند. نخست هيچ نيست جز يك سلام و احوالپرسي دوستانه اما كم كم به دليل قرابت و خويشي اين روح ها بينشان علقه يي پديد مي‍آيد. شايد وقتي نخستين سلام را بين هم رد و بدل مي‍كردنند اگر مي‍پنداشتند كه قرار است اين علقه شكل ببندد هرگز اين كار را نمي‍كردنند اما يك روز صبح چشم باز مي‍كنند و مي بينند علقه بسته شده است و عشقي بينشان پديد آمده است گيرم در بدترين حالت هر دو متاهل باشند. آيا بايد به دليل اين كه قبل از فسخ ميثاق قبلي چنين علقه يي شكل گرفته است آن را ويران كنند؟
نوشتم: بحث از حالت نظري و كلي خود خارج شده است و بسيار مصداق مشخص و معيني به خود گرفته است. مسلماً در اينجور موارد نمي‍توان حكم كلي صادر كرد. چيزي كه مهم است تحليل مشخص از شرايط مشخص است. اين مثال نظري در موردي ممكن است فريب شهواني يا در بهترين صورت يك بلهوسي كودكانه و زودگذر باشد كه اگر عاقلانه با آن برخورد نشود فقط موجب از هم پاشيدن دو خانواده كه گيرم بي مشكل هم نيست شده و هيچ چيز ديگري هم ساخته نشود و در مورد ديگر ممكن است شكوفايي دو روح گم گشته را سبب شود و چندين انسان نجات پيدا كنند (در صورت بودن فرزند.) و حياتي نو شكوفا شود.
نوشت: ظاهراً به نقاط مشتركي رسيدم ولي تو كمي طفره رفتي و آن را به شرايط خاص احاله دادي در واقع حرفي زدي تا حرفي نزده باشي. آيا در اين مورد اصول بنيادي را قبول داري؟ آيا صاحب معيار هستي؟
نوشتم: معيارهاي من اين ها هستند:
1- هيچ انساني حق ندارد روح ديگري را در پاي خود و يا روح خود را در پاي ديگري قرباني كند. اين كار جنايت است. (رومن رولان از زبان آنت در جان شيفته) پس حق عاشق شدن براي مرد و زن اعم از آن كه متاهل يا مجرد باشند محفوظ است.
2- دو انسان كه با هم ميثاق مي‍‍‍‍‍بندند و ازدواج مي‍كنند نبايد با اخلاقيات پوسيده هم ديگر را به بند بكشند و انتظار قفل زدن بر قلب يك ديگر را داشته باشند. بايد از عشق خود مراقبت كنند بايد بدانند انسان ها تغيير مي‍كنند و دو انسان عاشق با هم تغيير مي‍كنند چون هر لحظه يك ديگر را زير نظر دارند نه با روش‍هاي پليسي و عقلي بلكه از راه دل از راه درك متقابل.
3- عشق و بالهوسي دو چيز كاملاً متفاوت است. اصل بر دوام ازدواج است مگر آن كه ادامه اش ممكن نباشد. مسلماً يك مرد و زن متاهل بايد از قلب خود مراقبت بيشتري كنند و وقتي با يك مرد و زن متاهل رو به رو مي‍شويم ما نيز بايد خويشتن‍داري به خرج دهيم. قلب هر مرد و زن با شرفي گورستان عشق‍هاي بزرگ و كوچكي است كه به دليل احترام به انسان و زجر ندادن انسان‍هاي ديگر در آن دفن شده است. متاسفانه مردان و زنان بسياري پيدا مي‍شوند كه كارشان ساختن عشق‍هاي جديد نيست بلكه فقط به ويران كردن عشق‍هاي موجود مي‍پردازند. بر عشق هيچ جفاي بالاتر از اين نيست كه بالهوسي‍ هاي زودگذر را عشق بناميم.
4- بين عشق و دوستي بايد تفكيك قايل شد و متاسفانه بعضي از زوج هاي نادان و كم خرد با نفهميدن اين موضوع همسر خود را از يك دوستي ساده به عشقي عميق سوق مي دهند اين خود بحثي مفصل است كه در ”عشق و ازدواج“ يي ديگر طرح خواهم كرد.
هنوز پاسخي دريافت نكرده ام اگر خواستيد خوش‍حال مي‍شوم شما اين بحث را ادامه دهيد.

........................................................................................

A(5/28/2002) 

عشق و ازدواج (12) ده گزاره ي شبحي
فروغ يادداشتي نوشته است كه با عشق و ازدواج (11) مرتبط است و زاويه ديد خانمي كه زنده گي زناشويي اش مورد هجوم قرار گرفته است و تخريب شده است و اكنون خود نيز در موقعيتِ تخريب كردن يك زنده گي زناشويي قرار دارد مطالبي نوشته است كه توصيه مي كنم اول آن را بخوانيد و بعد به ادامه ي اين يادداشت بپردازيد.
چند حكم پراكنده:
1- جامعه ي ما يك جامعه مردسالار است.
2- افزايش تحصيلات، تحكيم موقعيت اجتماعي و بهبود موقعيت اقتصادي زنان در سال‍هاي اخير موجب كاهش ديدگاه ها و عمل‍‍‍‍‍كردهاي مردسالارانه در جامعه ايراني شده است.
3- عوامل فرهنگي، حقوقي و سياسي هنوز بر عليه زنان است. با تغيير در حاكميت سياسي در كوتاه مدت مشكل حقوقي و سياسي زنان حل مي‍شود اما براي تغيير در باورهاي فرهنگي بايد زمان بيشتري را انتظار كشيد. سال‍ها سينما، تله ويزيون، مطبوعات، ادبيات، كتاب... فرهنگ ارتجاعي ضد زن را تبليغ كرده است؛ يك شبه نمي‍شود فرهنگ را تغيير داد.
4- نسلي كه در حال گذار از يك موقعيت تعادلي اجتماعي، فرهنگي به موقعيت تعادلي ديگر است قرباني زياد ميدهد. بايد كاري كرد كه از آلام اين درد كاسته شود؛ اما درمان آن تقريباً غير ممكن است.
5- هر زني كه به دليل ازدواج از موقعيت تحصيلي، اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي، حقوقي، سياسي،... خود صرفه نظر مي‍كند به دست خويش دارد قرباني شدن اش در سال‍هاي آينده را تضمين مي كند. ازدواج بايد موجب شكوفايي هر دو زوج شود اطمينان داشته باشيد ازدواجي كه جلوي شكوفايي هر كدام يا هر دو زوج را بگيرد يك ازدواج ناموفق است هر چند هزار سال دوام بيآورد و فقط با مرگ زوجين خاتمه پيدا كند.
6- اين كه يك پزشك از دست شوهرش كتك مي خورد به خاطر حرف اين و آن، مشكل از خود آن پزشك است، زني كه راضي مي‍شود از دست همسرش به هر دليل كتك بخورد لايق آن همسر است و لياقت آن كتك ها را دارد. او بين يك زن مستقل كه پشت سرش چند خاله زنك و دايي مردك صفحه كوك مي كنند و كتك خوردن از يك مرد ديوانه دومي را انتخاب كرده است؛ پس قرباني نيست، يا اگر قرباني است قرباني كوته فكري خود است. اگر از موقعيت اقتصادي و اجتماعي پاييني برخوردار بود و بين كتك خوردن از يك شوهر ديوانه و خيابان گردي و تحقير بيشتر اولي را انتخاب مي‍كرد آن وقت قرباني بود. اولي بايد بر يك باور ذهني غلبه كند اما دومي با يك هيولاي واقعي رو به رو است.
7- به عنوان يك مرد؛ مطمئن هستم فرزندان ام در كنار مادري عاشق كه با همسر عاشق اش زنده گي پرباري دارد بسيار خوشبخت تر خواهند بود حتا اگر آن همسر پدرشان نباشد. محيطي كه در آن عشق نباشد و مردي يا زني قرباني زيستن بدون عشق باشند هيچ رشد و رويش و باوري براي هيچ كس ندارد؛ نه فرزندان و نه زوج ها.
8- حسادت، كينه، حس مالكيت، سگ نگهبان براي هم بودن، بدبيني،... همه و همه از كوته فكري و عقب مانده گي ناشي ميشود. عشق حقيقي و رشد دهند، عشقي كه با شور و شعور همراه است آستان اش از اين تنگ نظري ها بسي رفيعتر است. متاسفانه ”عشق“ مانند بسياري از واژه هاي ديگر به ابتذال كشيده شده است؛ هر شهوت و هوس زودگذري را عشق ناميدن جفاي بزرگي به ”عشق“ است. نمي‍خواهم به ”عشق“ الوهيت الهي بدهم. ”عشق زميني“ در دسترس را مي‍گوييم، عشقي كه در نوجواني و جواني و ميانسالي و پيري و كهنسالي بر روح آدمي ميوزد و شور زنده گي را به غليان ميآورد. عشقي كه زنده گي ست حتا براي رقيب؛ عشقي كه مي‍سازد و عشقي كه جز پوسيده گي هاي تباه شده هيچ چيز را ويران نميكند. بازي عشق بازي همه برنده است؛ بازنده ندارد.
9- مرد يا زني كه فرزندان خود را سپر دفاعي خود مي‍كند مسلم بدانيد پدر يا مادر خوبي نيست؛ زناني كه راست يا دروغ خود را فدايي فرزندانشان ميدانند آينده ي تاريكي را براي آنها رقم خواهند زد. فرزندان ما فدايي و قرباني نمي‍‍‍‍‍خواهند آنان پدر و مادر فهميده يي مي خواهند كه ميدانند چگونه با هم زنده گي كنند و چگونه با هم زنده گي نكنند. فقط خوب با هم زنده گي كردن هنرمندي نيست از آن هنرمندانه تر خوب با هم زنده گي مشترك نداشتن است. طلاق خوب براي فرزندان و زوجين هميشه از ادامه ي بد زنده گي مشترك بهتر است.
10- من توصيه مي‍كنم رمان جان شيفته بخش عشق آنت به فليپ را يك بار ديگر بخوانيد. نكات بسيار ظريف و جالبي در آن طرح شده است.
يك نكته ي اساسي در حرف هاي فروغ بود كه به آن نپرداختم، چون بحث مستقل و دراز دامني است، آن هم مبحث فداكاري. در يادداشت مستقل ديگري به آن خواهم پرداخت.

........................................................................................

A(6/19/2002) 

عادت، عقل، عشق
صبح كه از خواب پا مي‌شويم تا شام كه به خواب مي‌رويم؛ زنده‌گي ما را ”عادت“ كه تركيبي پيچيده از سنت، مناسك، عرف، عادات رفتاري تكرار شوند، فرهنگ و خورده فرهنگ... است؛ هدايت مي‌كند و به جلو مي‌برد. درست مانند اصل اول نيوتون: يك شئي به حالت سكون يا حركت مستقيم‌الخط يك نواخت خود ادامه مي‌دهد مگر آن كه برآيند نيرو يا نيروهاي كه به آن وارد مي‌شود مخالف صفر باشد. بعضي‌ها به دنيا مي‌آيند و مي‌ميرند اما بسيار به ندرت و اندك به انديشيدن مي‌پردازند و زنده‌‌‌‌ گي خود را بر اساس انديشه سامان مي‌دهند؛ آنها براي تصميم‌گيري در هر موقعيت خاص به حافظه رجوع مي‌كنند يا سگ پاولف‌وار به صورت شرطي تصميم مي‌گيرند و عمل مي‌كنند. گروه ديگري از انسان‌هاي غلظت تفكر در اعمالشان به حدي مي‌رسد كه ”عادت“ را پشت سر مي‌گذارند و براي انجام بسياري از اعمالشان چون و چرا مي‌كنند. از ارزش‌ها گرفته تا هنجارها همه چيز را زير سوآل مي‌برند و زنده‌گي خود را بر اساس منطق و عقل شكل مي‌دهند. اينان روش‌هاي زيستن را تغيير مي‌دهند و خود منشا رفتارهايي مي‌شوند كه بعداً توسط گروه بي‌شماري از روي عادت تكرار مي‌شود و حكم سنت و منسك را به خود مي‌گيرد. پيشرفت بطئي و گام به گام بشر در طول تاريخ مديون اين گروه است. سومين گروه، از ”عادت“ و ”عقل“ فاصله مي‌گيرند و به ”عشق“ مي‌رسند. اينها دست به اعمالي مي‌زنند كه نه بر اساس ”عادت“ قابل تفسير است و نه بر اساس ”عقل“؛ با متر و معيار ديگري سنجيده مي‌شود كه ”عشق“ مي‌ناميم.
گروه اول حيات بشري را حفظ و تداوم مي‌بخشند گروه دوم آن را گام به گام جلو مي‌برند و گروه سوم به صورت جهشي و موتاسيون‌وار به حركت زنده‌گي شتاب مي‌دهند. ”عادت“ محافظه كار است، ”عقل“ حساب‌گر است و ”عشق“ نه محافظه‌كار است نه حسابگري مي‌داند. عملي كه از روي ”عادت“ انجام مي‌شود بدون خطر و بدون ريسك است؛ عملي كه توسط ”عقل“ سازماندهي مي‌شود از ريسك معقول و قابل اندازه‌گيري نسبي برخوردار است؛ اما وقتي ”عشق“ فرمان مي‌‌‌‌‌دهد نتيجه را از پيش نمي‌توان تعيين كرد مانند هر موتاسيوني ممكن است ”زنده‌گي“ را در مداري بالاتر به جريان بي‌اندازد يا به كلي نابود كند.
در وجود هر انساني در زمان‌هاي مختلف يكي از اين نيروها يا هر سه با درجات مختلفي عمل مي‌كنند اما تاريخ بشر را عشاق رقم مي‌زنند هر چند نفوس را و تداوم زنده‌گي را انبوه مردم از روي عادت و به فرمان عقلا پيش مي‌برند. عشاق قاره‌ي جديد را كشف مي‌كنند، عقلا آن را مي‌سازند و بقيه از روي عادت در آن زنده‌گي مي‌‌‌‌كنند.
چكيده: ”عادت“ مرگ تدريجي است، ”عقل“ مرگ برنامه‌ريزي شده و ”عشق“ ذات زنده‌گي ست.

........................................................................................

A(6/20/2002) 

آلت تناسلي‌تان كجاست؟
جدول حل كني حرفه‌يي –طبق عادت مألوف حلالان جدول- از كنار دستي‌اش پرسيد: آلت تناسلي زنان؛ دو حرف؛ كنار دستي نيز- به عادت مألوف كنار دست جدول حل كنان- گفت: عمودي يا افقي؟ جدول حل كن حرفه‌يي گفت: افقي و كنار دستي، بي درنگ، پاسخ داد: لب.
آلت تناسلي بانوان و آقايان معمولاً نقل مكان مي‌كند و جاي ساير اعضاي آنان را مي‌گيرد. در بعضي‌ها به جاي مغز مي‌نشيند در بعضي‌ها به جاي چشم و در بعضي‌ها اخيراً نوك انگشتانشان رحل اقامت مي‌اندازد(!) نه به آن‌گونه سكس‌هاي عجيب غريب فكر نكنيد؛ منظورم تايپ كردن و چت كردن و اين‌گونه كارهاست، بابا آلت تناسلي جاي مشخصي دارد و كار مشخصي بذاريد سر جاي خودش باشد شأن و منزلت شما حفظ مي‌شود هر چند ممكن است حامله‌گي زودرس به همراه داشته باشد يا ناخواسته پدر شويد.
حالا اين را گفتم ياد يك چيز ديگه افتادم؛ يك روز يك استاد پزشك با دانشجويان خود در حال معاينه‌ي زنان تازه وضع حمل كرده در بيمارستان بود كه با نوزاد عجيبي از نسل عرب رو به رو شد؛ نوزاد آلتي به غايت عظيم داشت؛ دانشجويان سرخ شده پرسيدند: استاد اين چيست؟ و استاد، محيرانه گفت: ما در تعاريف‌مان مي‌گفتيم انسان موجودي است كه زايده‌يي به نام آلت تناسلي دارد؛ اما ظاهراً اين كودك تعاريف جامعه پزشكي را تغيير داد ايشان آلت تناسلي هستند كه زايده‌يي به نام انسان به آن چسبيده است.
شبحِ شبح: چي هيت و ويزيتت پايين اومده داري سكسي نويسي مي‌كني مشتري جذب كني؟ دلم برات مي‌سوزه كه بلد نيستي؛ كسي با خوندن ”آلت تناسلي“ آب از لباش جاري نمي‌شه...
شبح: اين ”آب از لباش جاري نميشه“ خيلي زيراكانه بود خودمان خوشمان آمد.

........................................................................................

A(7/7/2002)